آفتـابی هـم که باشـد، آسـمـان مـحـو ِ تماشایم نیـست
جـغـدی کـه ناله ای نحـس بر با مش شده شیـدایم نیست
در چشم ِ غر و بش جـا نشـد ، سرمه ی ِ خون رنگ ِ شفق
از خـون ِ ایـن دو پـیـالـه گفتـی کـه بهشـت جـایـم نیـست؟
من رنـگ ِ مـی در آینـه، آینـه هـم، رنگ ِ مـن مسـتـم باز
جز خرابی ِ عکسی که در جام ایستاده آشنایم نیست
شرم ِ شرف از سـجـده هـاتان بی مهر؟، نه! این بد مستیست
کـه نشـان ِ پیشانی ِ هـیـچ فـر شـتـه ، بــر پـایـم نیست
خونی که در گلوی ِ جام، تـلـخ شده فـرو بـایـد داد
حق به هر حال چو فریاد شود،: امیـد ِ فـردایـم نیست
آواز ِ تشـنـگیسـت پـر چـینـم ، بـر لب ِ سـکـو تش تـاک
خیـــال ِ خام ِ بـاغـبـانی ، اندازه ی ِ زخمهـا یـم نیست
شـومـی ِ "بـاز هـم" ، وزن ِ هر روز ِ غزلهـا شـد و شـب
شعـری سپید که بر لختی ِ سینه اش بیاسایم نیست
پ.ن۱: وزنش خراب است مثل خودم گستاخیم را ببخشید.
پ.ن۲:
خنده ی ِ تلخ شراب، سلام ِ من بی جواب
یار ِ عزیزم به خواب، چهره به مو کرده قاب
تا دم بدارم خو شتر ، از سر ِ دیوار ِ سر
فلسفه کردم به در، دست به دستش کتاب
من که بهشتم بهشت، دنیا نخواهم به کشت
نه این خیالات ِ زشت، که دوزخ است و عذاب
خدا به عرشش چو دید ، پیاله ای سر کشید
چشمش روشن که خورشید، آمد دلیل آفتاب
خون ِ دل ِ شهیدی، بوده که سر کشیدی
گفت مگر نشنیدی ، دختر ِ رَز با عتاب
در پس ِ هر نمازی ، خیال ِ عشق بازی
صحرای ِ خشک مغزی ، حوری ِ نسیه سراب
رها کن روز و شب را، زیر ِ حرا طلب را
سنگ ِ سیاه لب را ، لبهای ِ جام را دریاب
خوشه ی ِ حق سر به دار ، نمی شود آشکار
جز به می ِ خوشگوار ، راه خطا و صواب
حرامی گر ندا داد ، حرامست باده ای داد
هر که در این ره نهاد ، پای کنندش کباب
دل بشو از مدعاش، شو روی سرخش بشّاش *
شرمنده ام از این جاش، می زده ام بی حساب
ننگر چو گو سفندان ، در چشم من بد گمان
پنهان نکرده شیطان ، رخساره اش در نقاب
لبها را گفتم خموش، جرعه ای دیگر بنوش
می گذرد بی خروش ، زورق عمر در شتاب
تا بکشد شب به روز، می بزنم با عروض
نیست نگشتم هنوز، مست شدم گر خراب
* " ّ " ؟!
انگار می توانست همه آنچه را که ته باغ بالای چاه کنار اتاقک در کله پیرمرد گذشته بود بخواند. به خاطرش آمد نوه اش هم همانطور خیره نگاهش کرده بود. معلوم بود پسرش همان وقت تصمیم نگرفته بود. خوب که نگاه کرد مطمئن شد پسرش همان چشمها را داشت. همانها که پرهیز میکرد از دیدنشان در آینه. همان چشمهای مریم که هر بار به آینه نگاه میکرد، با غضب نگاهش میکردند. مریم مادرش بود انگار همه این اتفاقها را او سالها پیش رقم زده بود با یک نفرین. همان موقع که روی تخت افتاده بود و بعد از بیست سال به هوای اینکه میخواست توی ده بمیرد پسرش را کشانده بود آنجا. زن سوم علیخان بود بعد از دو تا زن که هیچ کدام بچه نیاورده بودند. همه میگفتند اجاق علیخان کور است و بی وارث میماند. علیخان چهل و پنج سالی داشت که مریم را گرفته بود. همانجا توی ده آبستن شده بود و تنها پسر علیخان را آورده بود.
آسمان ابر گرفته و هوا نمدار بود. مردها همه شان رفته بودند دنبال گرگها که آن سال بد جوری جری شده بودند و تا پای آغلها هم آمده بودند. نه پیش از آن سال دیده بودش و نه بعد از آن. حالا بعد از بیست سال روی تخت افتاده بود و میدانست که امشب را به صبح نمیرساند. صدای جیرجیرکها را میشنید و بوی نم باغچه را که باد همراه عطرچوبهای تازه و گلهایی که نمیشناخت می آورد. تنها چیزی که می خواست این بود که یک بار دیگر قیافه سلیمان را ببیند و بی هیچ بهانه آوردنی همه چیز را برای خداداد گفته بود.
خداداد آشفته پالتویش را برداشت و از در جلوی باغچه زد بیرون. تا میدانگاهی هیچ کس نبود. بی معطلی راه افتاد. میخواست تا از خانه اربابی و همه آنچه شنیده بود بگریزد. باد بوته چرخه ای را توی کوچه خالی می غلتاند. پایش توی گل کنار جو رفت و سر خورد. بلند شد و لباسش را نگاه کرد، تا زیر سینه اش گل شده بود. دور میدانگاهی یک قهوه خانه بود و خوار و بار فروشی که همه احتیاحات ابتدائی اهالی را رفع میکرد، نانوایی و عطاری که قیافه اش را توی شیشه آن نگاه کرد. لبهای باریک و کشیده، چانه تیز، موهای بورش و با خودش فکر کرد غیر از چشمهام. یاد سلیمان افتاد و لرزش گرفت. راهش را ادامه داد. جلوی قهوه خانه داشتند خونهای گوسفند را میشستند. سگ سیاهی با گوشهای بریده شده آشغالهای لاشه را به دندان میکشید. پسر بچه ای هم با لباس قرمز آستین پاره و کله از ته تراشیده چمباتمه زده بود. صورتی کثیف و آفتاب سوخته داشت. چشمهایش با نگاهی حریص سگ را می پایید. همه اینها را خوب به یاد داشت. و اینکه بعد از آن پیچید توی یک کوچه خلوت و کنار چنار خشکی به دیوار تکیه داد. پوستش رفته بود و تنه اش پوک شده بود. با این حال با سماجت سر پا مانده بود. آتش سیگار که به انگشتهاش رسید و سوزاندش باعث شد به خودش بیاید. هیچ جوری توی کتش نمی رفت او پسر علیخان بود و البته وارثش و حالا همه کاره ملک اربابی. با قدمهای تند راه برگشت را پیش گرفت. به خانه که رسید دسته بیل بلندی را برداشت و راهش را به طرف اتاقک ته باغ کج کرد.
آتش ذغالهایش توی ایوان از بالای کاهدان انبار معلوم بود. علیخان نشسته بود و مثل هر شب وافور را گذاشته بود گوشه لبش گویی عزمش را جزم کرده بود قبل از مرگ هر چه را که داشت دود کند. بغل ملا نشسته بود و آتش ذغال را فوت میکرد گر میگرفت و تا جرقه میزد شروع میکرد به فحش دادن که: "قرمساقها مگر نگفتم خوب بگردانیدش." اهل نماز و روزه بود، ولی حتی ماه رمضان هم نوبتهای تریاکش ترک نمیشد. مجوزش را هم از ملا گرفته بود. البته سهم ملا هم از همنشینی پای بساط میرسید که هیچ وقت از تو نمی انداخت حتی آن شب هم که همه رفته بودند دنبال گرگ ها. اول از همه او دیده بودشان چشمهایشان را که برق میزد. تیر انداخته بود از همان بالای آغل که نشسته بود. خیالش آمده بود سگند، قبل از اینکه خوب نزدیک شوند. به همین خاطر تیرش نشسته بود روی پشت یکیشان. سگها هم معلوم نبود صدایشان چرا در نیامده بود. حالا هم که رفته بودند رد بزنند، سلیمان مانده بود بالای کاهدان بپا. صدا که از پایین آمد خشکش زد. فقط او میدانست چون خودش آنجا بود. اما بقیه میگفتند بعد از اینکه پدرش داده بودش به علیخان نفرین کرده بود و پدرش از سر همان نفرین مرده بود. هر شب میدیدش که تا کنار جو میرفت و پاهایش را توی آب میگذاشت. اما امشب فرق میکرد و تا در انبار را باز نکرد، متوجه اش نشد. موهای بلندش از پشت روسری گلدار قرمزی که مثل دستمال بسته بود بالای سرش بیرون ریخته بود. یک طره مو بر پیشانی خیسش افتاده بود و روی شقیقه از کنار چشم راستش تا روی گوشش کشیده شده بود. چند تار مو هم بر گونه های تبدارش خزیده بود و افشان شده بود. چشم و ابروی مشکی داشت در چشمهای درشتش رگهای سرخ دویده بود لبریز از شرری مفتون کننده. لبهایش گلگون نبود ولی او دوست داشت. صورتی رنگ پریده بود و شیارهایشان از خشکی نبود. یک جوری انگار انار رسیده که ترک میخورد. قطره ای عرق از زیر چانه بر گردن برهنه کنار رگ نزدیک گلویش لغزید. خرده های ریز کاه بر گودی استخوان های ترقوه اش برق میزد، زیر نور مرده مهتاب که به زحمت از شکافهای سقف بر بدنش مینشست. شال سفیدی روی دوشش انداخته بود و زیر پستانهایش گره زده بود. لباسش تر شده بود و نفس نفس که میزد پستانهایش بالا و پایین میشد، بی فاصله چسبیده به پیرهنی که دور کمر باریکش چین خورده بود. بر ساق و مچ سفیدش هیچ النگویی نبود. لبه پایین دامنش را بالا گرفته بود و پاهایش تا زانو پیدا بود. پاشنه پایش را بالا گرفته بود. ماهیچه های پشت ساقهای باریک و ورزیده اش منقبض و منبسط میشد. بر کف خاکی انبار که قدم میزد پاشنه و گودی پشت زانویش پر و خالی میشد و انحنای روی رانش از زیر دامن بالا می آمد و برجسته میشد. نگاهی به دور و برش انداخت و آرام سلیمان را صدا زد. سلیمان نفسش را که حبس شده بود بیرون داد و از روی کاهدان پایین آمد. خیره به ذرات غبار که در ستونهای نور ملایم اطراف او میچرخید نگاه کرد. دستهایش را گرفت گونه اش را بوسید و اورا به بغل گرفت. کنار هم روی علفهای تازه دراز کشیدند. چقدر از اینها را مریم برای خداداد گفته بود، نمیدانست. توی بغل سلیمان که دراز کشده بود، لختی اندامهاش رنگ پریده مینمود. به جز گونه ها و خیرگی چشمهاش که هراسی بی حیا ته آنها موج میزد. اصلا مگر هیچ کس غیر از سلیمان که این تصویر را تا آن لحظه مثل یک راز با خودش حمل کرده بود، میتوانست این معجزه را تعریف کند. چشمهای خداداد چقدر شبیه چشمهای مریم بود، وقتی که پدرش را برای آخرین بار نگاه میکرد. مریم برایشان فقط چشمهایش را به ارث نگذاشته بود. اینها را حالا خداداد میدید که با سری شکافته به چشمهای پسرش خیره شده یود. به خاطرش آمد نوه اش هم با آن لباس قرمز آستین پاره و کله کچلش همانطور خیره نگاهش کرده بود.
بهشت بوی کندر میدهد
سدر، بی انتها لای شاخه های پسته کوهی پیچیده
سایه اش غمزه دشت است
میان بوته های وحشی مَر
برای آسمان که سینه به سینه اش کشیده
تا لب به لب شوند
تمام روز نازش را خریده
برای بوسه ای سرخ
بر فراز هرزگی زمین که آسمان را خراش میدهد
غروب هذیان مکرر تب مزمن زندگیست
ضد نور این پوچی روزمره
وحشت آخرین قدمش آنقدر بلند است
که هرگز به زمین نرسد
سوگند خورده سهم گرگها را با رمه اش روانه صحرا نکند
شبان که شنیده است
در آخرین هوس دیدگان زلیخا
پنج گرگ می درند عصمت یوسف را
تو اما خداییت را وامدار هیچ پیامبری نیستی، ته چاه
پلکهایت را که گشودی
تصادفا آشناتر از آنی که در اولین برخورد بشکنی
می مانم در این اتفاق غریب
نزدیکتر به تو خرد شده ام
آنقدر که غربت اتفاق، درست شبیه من، درچشمهایت می افتد
پیرهنم معجزه ایست که عطر تو را دارد، برای عشقبازی شبانه شبان
ته نگاهت اتراق میکنم، مثل یوسف
تا نفس انتظار را بر برهنگیت ساربانی کنند، لبها
اقبال من است که کاروان مصریان طنابی به بلندی رهاییم ندارد
پشت پلکهات
هوا سرد و مه گرفته است
شیشه چشمهایشان نمدار
چو تب
درون داغدار خانه ها
دلش میگیرد
پیداست
قهوه خانه هم
در اشک پنجره هاش
مویه ای سیاه
شب
موی پریشانتر از بادش دود میشود
بی ستاره تر از همیشه
ژست میگیری و درد که میکشی
بی قلم بدون بوم
شعله میکشد
داغ را داغ، پر رنگ خستگی
هرچه ژرفتر
پشت پنجره
سرخیش پیداتر است
چشمهای بخار کرده
میگون از شراب
اما تلختر
فندکم کو، کبریت نداری؟
فرشته ای میان میدان مین عروسک بازی میکرد
دخترک در پوست خود نگنجید
خنده هایش توی سفیدی گم شد
چشمهایت را نبند
شادی بچگانه را تا سایه طوبی پرواز داد، لای بالهایش
ببین چطور بالا و پایین میپرد
بر دوش انفجار
دست و پای کودکی کولی میگیرد
چرت نزن
صد و چهل هزار روح جشن گرفته اند
نگاه کن
فرشته سربی بر پیشانی اش بوسه میزند
هیروشیما عروسیت مبارک
خوابت برده بود
مثل فرشته
وقتی بالهایش را دزدیدند
عکاس زندگیش را در نامه ای پیچید:
"شکم باد کرده اش را میکشد
روی دفتر تبدار صحرا
پسرک سیاه
انتظار در چشمهایشان به ستوه آمده
زیر نوازش عاشقانه چنگالها
جمجمه سفید چقدر به بالهای کرکس می آید"
یادت می آید:
"بیروت ای معشوقه جهان"
بر گونه اش شکفت
بوسه ای لطیف
"دوازده گل سرخ بر موهای بلقیس الراوی"
دستم سوخت، کبریت لعنتی
وسط سرفه های خشک گل کرد
آخرین خنده ات، بر لب های بی آب
خون شکفت
"گل همین پنج روز و شش باشد"، گناه کیست؟
آخرین نوازشت ماند روی انگشتها
دستت که به اشکهایم نرسید،
افتاد.
پروانه را او از گونه ام دزدید
کنار سالهای هفده رکعت بوسه روزانه
بیشتر از سهمش
خلوت شبانه مان را به هم زد
هر چقدر تنگ تر تو را به آغوش کشیدم
برای همه لحظه های بی تو
هق هق را میان موهایت، نفس
صورت پاییزی باران خورده ات
میان این همه چهره برفک زده زیر چتر
از پشت صبح بخار گرفته شیشه ها
در پهنه آبی چشمهایت
مردمکهای سیاه نشسته بر غروب
بیرون که میدوم
فریاد در پیاده رو یخ میزند
کجا رفتی؟
عقده را امضا میکند
جای انگشتان کوچکم
پایین شیشه
ویترین ها قطار میشوند
تا صف نانوایی بازویم را که میکشی
بچگی را دفن میکنی
لای لای لای
باربی ها که دست تکان میدهند
در بدرقه شان
کودکیم اشک میشود
محو میشود، طعم نان
بزرگ میشوم
پیش چشمهای خیسم
در هفت سالگی
روی کوچه لم میدهم
زیر سایه دیوار خشتی
نوجوانی را دو لایه میکنم با حسرت
پی فریاد همسایه
در فاصله پارگی توپ های پلاستیکی
و دروازه های آجری
میدوم
بلوغ را به پیشواز میروم
در محضر خدا مکلف میشوم
به زور
که شیطان فریبم دهد
زیر میز سانسور دراز میشوم
قد نمیکشم
تا فرصت کتابهایی که چاپ نمیشوند
برای قلم گرفتن مرگ بر ...
شعرهایم جر میخورند
و من
برای ورود تهاجم فرهنگی
سینما را مرور میکنم
در خیابان عاشق میشوم
کپی شده
برای قاضی مدرک ندارم
زندگیم را جمع میکنم
دو سال
میروم و میرود
سربازی تا تهش
کارت میگیرم
برای ازدواج
تا زود تر نوبتم شود، در صف دو تایی می ایستم
عقد نکرده، همسرم را آبستن میکنم
خیالم راحت است
گوجه را ارزان میخرد سر کوچه شان
خیال میکنم
رئیس جمهور همیشه اینطور است.؟
خوش به حالش
سرنوشتم هم آبستن میشود
عقد نکرده
گاوم میزاید نا مشروع
مصیبتها را چند قلو
یاس درهمه وجودم وضع حمل میکند
تا خودم را بالا بکشم
حرامزادگی را پس نمی اندازم
زیر خط فقر
بی عرضه میشوم
دستان عزرائیل را
آسوده میپوسم
چون
اینجا
خلاص که شدیم
بعد از مرگ
همگی خلاصه میشویم:
خدابیامرز
پ.ن: آموزش آشپزی
شعله را زیاد کردید
خوب داغ شدیم
همه مان را هم میزنید
آنقدر محکم
که مغز پخت میشویم
فریاد نمیزنم:
"نسل سوخته را انحصاری نکنید"
ما فقط ته گرفته ایم
. . . « . . . دوباره نوشته روی کاغذ را خواند: «بازم خودم بودم برای چندمین بار توی آینه نگاه کردم هیچ فرقی نکرده بودم، نه خرسی بود، نه گرگی، نه خوکی، نه سوسکی، نه! خود خودم بودم فقط یک کم شلخته تر شده بودم و زیر چشمهایم گود رفته بود. گیر کرده در تکرار بیهوده چرخ روزمرگیهایم عاجزانه گیج میخوردم» در ذهنش تکرار میشد: «مزخرف، مزخرف، مزخرف» دستی به موهایش کشید؛ بلند شد؛ کاغذ را مچاله کرد و توی سطل آشغال انداخت.
موهای به هم ریخته چرب، ته ریش کثیف و لباس چروک خورده و یقه چرکی که بیرون هم میپوشید، با آن دکمه افتاده کاملا با فضای اتاق جور بود. یک هفتهای بود که تنها مانده بود. بعد از اینکه از زنش جدا شده بود؛ اولین بار بود که این همه از دخترش دور مانده بود. باید تا آخر هفته کتاب را به ناشر تحویل میداد. اما اعصابش به هم ریخته بود و حال نوشتن نداشت.
آشفته و گیج شروع به قدم زدن در اتاق کرد، پاکت سیگار را برداشت و آخرین نخ سیگار را از داخل پاکت در آورد و آتش زد. زیر سیگاری را بیرون از پنجره خالی کرد و قبل از اینکه صدای کسی در بیاید پنجره را بست. در کشو را باز کرد. فقط یک پاکت دیگر برایش مانده بود، پولش هم ته کشیده بود این اواخر که دخترش بعد از بالا گرفتن دعوایشان سر سیگار کشیدنش بهش پول نمیداد مجبور شده بود از پس اندازش خرج کند.
دوباره دور اتاق شروع به راه رفتن کرد، پایش توی یکی از ظرفهای یکبار مصرف رفت: «اه کثافت گهش بگیرند.» برگشت و پشت میز نشست، بعد از رفتن دخترش فقط دو بار آن هم برای خریدن سیگار بیرون رفته بود و نتیجهاش تلنبار ظرفهای یکبار مصرف غذاهای تقریبا دست نخوردهای بود که از بیرون سفارش داده بود و بوی بدش کلافه کننده بود. اصلا حواسش به این چیزها نبود. گوشش زنگ میزد: «مزخرف، مزخرف، مزخرف...»
صدای کلید را شنید که در قفل چرخید. دخترش آمده بود بقیه وسایلش را ببرد. «همش تقصیر اون دکتر چشم دریده بود. رفیقم، رفیقم،...هه کثافت، بی حیا. اولش به بهونه سرفههای من اومد خونه، پاش اینطوری باز شد گه، دختره هم بدش نمیومد. به ننش رفته، زنیکه ... معلوم بود راه به راه چایی میاورد توی اتاق و هی آقای دکتر، آقای دکتر میکرد. بعدش هم به بهونه درد معده و روده و کوفت و زهر مار چند باری رفته بود سراغ دکتر جونش. مرتیکه همون دفعه اول قاپش رو دزدیده بود.»
کشو را بست و رفت به هال. با نگاه دخترش را دنبال میکرد. حتی برنگشت نگاهش کند. «مثل مادرشه همیشه هم سرکوفت میزد که چرا طلاقش دادم به من میگفت تو مغزت خرابه ننش پرش میکرد اگه هفتهای یه بار سراغش نمیرفت نمیشد.»
چند وقتی بود که دخترش شبها دیر وقت به خانه برمیگشت. در دبیرستان فیزیک درس میداد. «کلاس خصوصی گرفتم، آره اروای دلت منم عرعر!، فکر کرده نمیدونم چه غلطی میکنه پیش اون دکتر جونش، دختره احمق، همشون سرو ته یه کرباسن این جماعت اناث. اون دکتر بیشعور اگه آدم بود زنشو ول نمیکرد بیاد حالا بچسبه به تو مرتیکه عیاش...»
هفته پیش با ناشرش دعوا کرده بود. وقتی شب دخترش باز هم دیر برگشت و بعد شروع کرد به سیگار کشیدنش گیر دادن حسابی به هم پریده بودند. یک ماهی بود که هر از چندی نفسش تنگ میشد و سینه اش تیر میکشید و یک بار هم از حال رفته بود. -همان دفعه که دکتر آمده بود و...- بعد از کلی جار و جنجال خونش به جوش آمد و هر چه در دلش مانده بود از ناشر و دکتر و ... سر دخترش خالی کرد و دخترش هم با گریه و زاری رخت و لباس و بند و بساطش را جمع کرده بود و رفته بود. «معلومه کدوم گوری رفته دیگه».
با صدای به هم خوردن در به خود آمد و آرام به اتاق برگشت، پشت میز نشست و کشو را باز کرد، پاکت سیگار را برداشت پارچ آب خالی بود، رفت به آشپزخانه تا یک لیوان آب بخورد. چشمش افتاد به پاکتی که روی اپن بود: «بابا من برای هفته بعد براتون وقت گرفتم. دکتر گفته باید عمل کنین. خودشون اصرار داشتن بهتون چیزی نگیم. اون دفعه هم که حالتون خراب شد شانس آوردین طوریتون نشد. پولشم توی پاکت هست. دودش نکنین کلی طول کشید جورش کردم. من رفتم خونه مامان. برو بیمارستان...»
پاکت از دستش افتاد، بر پیشانیش عرق نشسته بود و قلبش تند میزد. چند لحظهای خشکش زد و بعد به طرف در دوید و با عجله از پلهها پایین رفت. سرش گیج میرفت. نفسش گرفت. پایش سر خورد. افتاد و سرش به لبه پله خورد و چشمانش سیاه شد...» در ذهنش تکرار میشد: «مزخرف، مزخرف، مزخرف» دستی به موهایش کشید و بلند شد. کاغذ را مچاله کرد و توی سطل آشغال انداخت…
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|